نیست Ùˆ موپالمو میگه بابام میگÙ?ت وقتی خورشید میگیره شاه میمیره


بین همه کسی که تو قصر غش میکنه کاهن هست و ملکه میاد به دیدنش تا ببینه چیه و چه خبره
کاهن میگه برید کاسه کوزه هاتونو جمع کنین که همگی بدبخت شدیم
و اما اگه همه جا رو اب ببره یونگ پو رو خواب میبره که ماجین میاد صداش میکنه و ازسیر تا پیاز قضیه رو واسش میگه ....
جومانگ برمیگرده پایگاه و
واسه ملت سخنرانی میکنه Ú©Ù‡ ما الیم Ùˆ بلیم Ùˆ همین Ù?ردا پس Ù?ردا ست Ú©Ù‡ پوز دائه سو رو بزنیم

غشی ترین بانوی قصر هم بالاخره سر پا میشه و اولین کاری که میکنه اینه که به شاه سر بزنه وشاه یواشکی بهش میگه همین روزهاست که بزنم پس گردن دائه سو و از رو صندلیم بندازمش اون ور ،اینطوری نمیشه
Ùˆ اما دائه سواین وسط اصلا رو خودش نمیذاره Ú©Ù‡ این علائم معنی بدی داشته باشه وبه وزیر ها میگه وای به ØØ§Ù„ کسی Ú©Ù‡ ببینم این اتÙ?اقات رو بد تÙ?سیر کنه
ژنرال هیوک رو مخ وزیر اعظم کار میکنه Ùˆ میگه از وقتی این یه علÙ? بچه شاه شده یه روز خوش ندیدیم یه کاری Ú©Ù† زودتر خود شاه اصلی رو برگردونیم ،وزیر اعظم زیر بار نمیره
ماری Ùˆ هیوپ به جومانگ میگن سوسونو پیشنهاد Ú©Ù…Ú© تور Ùˆ رد کرده Ùˆ Ù?علا وقت Ú©Ù…Ú© کردن به اون نیست

همینطور Ú©Ù‡ سوسونو Ùˆ سویانگ درباره کسوÙ? ØØ±Ù? میزنن سونگ یانگ خرÙ?ت شوهرش رو به جرم اینکه داره سرباز تعلیم Ù… یده دستگیر میکنه Ùˆ به سو میگه تو هنوز با جومانگ رابطه داری Ùˆ واسه همین هم تا زمانی Ú©Ù‡ Ø´Ú© من برطرÙ? نشده شوهرتو میبرم بویو زندانی کنم
اویی از قصر واسه جومانگ خبر میبره Ùˆ اومدن نماینده هان با یونگ پو برای گرÙ?تن جومانگ رو میگه

چیزی که این وسط جالبه اینه که موگول عاشق موودوک شده ...

دائه سو همچینان از جریانات اتÙ?اق اÙ?تاده Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÙ‡ Ú©Ù‡ ماریونگ رو Ø§ØØ¸Ø§Ø± میکنه،نارو به کاهن میگه اگه دلت میخواد زنده بمونی به دائه سو Ù†Ú¯ÙˆÚ©Ù‡ معنی اون کسوÙ? بد بوده
کاهنه هم جرات نمیکنه راستشو به دائه سو بگه Ùˆ یه عالمه دروغ سر هم میکنه Ú©Ù‡ این اتÙ?اقات یعنی Ú©Ù‡ شما به زودی شاه میشی
دائه سو انقدر Ú©ÛŒÙ? میکنه Ú©Ù‡ با سولان خوش اخلاق میشه Ùˆ اونم Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ بینه Ù?رصت مناسبه ا ز دائه سو میخواد به باباش Ú©Ù…Ú© کنه
همون موقع موچن از راه میرسه و وقتی میگه مردم تو کوچه ها میگن این ها علائم بدبختی هست که دائه سو سرما اورده ،همه چی خراب میشه
دائه سو عصبانی دستور میده همه اÙ?سر ها ومردمی Ú©Ù‡ از او بد میگن رو دستگیر کنن...
خودش یه جا همه رو میکشه Ùˆ ØÙ…ام خون را Ù‡ میندازه
یونگ پو به ملکه اعتراض میکنه Ùˆ میگه اخه ننه اینم بچه است تو تØÙˆÛŒÙ„ جامعه دادی؟ همون موقع Ú©Ù‡ یونگ پو با مادرش چونه میزنه پشت در قصر یه عالمه مردم ناراضی جمع شدن Ú©Ù‡ دائه سو با شمشیر بیرون کشیده میره سراغشون

ملکه میره جلوشو بگیره و میگه در دروازه رو ببندن ....
دائه سو که خیلی عصبانیه و میگه همه اینا تقصیر این جومانگ نامرده و همین الان میرم دخلشو بیارم
وزیر اعظم Ú©Ù‡ Ù…ÛŒÙ?همه Ú†Ù‡ اشتباهی کرده میره پیش شاه Ùˆ بهش میگه منو ببخش Ùˆ غلط کردم Ùˆ اینا Ùˆ از این به بعد کاری میکنم شما دوباره برگردی سرجات
برو بچ به جومانگ خبر میدن که ارتش بویو واسه جنگ داره میاد
دامولی ها کمین میکنن و اون گوشه موشه ها قایم میشن تا اینکه ژنرال هیوک وسط های راه سربازها رو میپیچونه و خودش با دو تا سرباز جلوتر میره تا جومانگ رو پیدا کنه
به یه Ù…ØØ¯ÙˆØ¯Ù‡ Ú©Ù‡ میرسه داد میزنه Ú©Ù‡ جومانگ بیادش من کارش دارم
جومانگ از پشت بوته ها میره بیرون Ùˆ ژنرال بهش میگه من از طرÙ? بابات واست پیغام اوردم